زندگی یعنی همین!
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ستایش ، خاطره

یکی از بهترین لحظات زندگیِ من، وقتیه که روی مبل کنارت میشینم،

سرمو میذارم رو شونه‌هات(هر جند که ریز ریز غُر می‌زنی)

و به کتاب داستانهائی که برام میخونی گوش میدم.

هر صفحه رو که تموم میکنی قربون صدقه‌ات می‌رم و ابراز تعجب میکنم که آخه حرفهایی که یادتون ندادند رو چطور یاد گرفتی بخونی(تو هم حال میکنی ولی خیلی به روت نمیاری، بس که غُدّی و فقط میگی: خوب دیگه، من باهوشم دیگه)

خستگیِ کار از تنم در میاد و سبُک میشم بعد از شنیدن داستانهای کودکانه‌ای که برام میخونی. یه جورایی کودک درونم ارضاء میشه از بس که فضای داستانهایی که میخونی لطیف، دوست‌داشتنی و رهاست.

 

 


 
یک سفر چند روزه
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل‌نوشت

 

دلم لک زده برای سفر...

برای دیدن مناظر جدید و چشم‌نواز...

برای عکس گرفتن از چیزهای جالبی که می‌بینم.

برای آرامش و نشاطی که مسافرت بهم میده.

اما دلم نمی‌خواد این‌بار به هیچ نقطه‌ای روی کره زمین سفر کنم یا حتی روی کره ماه یا سیاره مریخ...

 یه سفر 2 نفره چند روزه دلم میخواد

من باشم و روحم،

با هم قدم بزنیم

با هم خلوت کنیم

حرف بزنیم

گریه کنیم

بخندیم

تصمیم بگیریم

شک کنیم

اعتماد کنیم

دعوا کنیم

سر و کله بزنیم

صلح کنیم

به نتیجه برسیم...

دلم برای با هم بودن‌هامون تنگ شده،

 دلم برای کندوکاو با روح عزیزم یه ذره شده

خدا کنه برای آخر هفته بلیط شهر آرزوها و رویاها رو از دست ندیم و برنامه سفرمون جور بشه.

 

 


 
و حرفهایی هست برای نگفتن!
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شریعتی ، نوشته های دلنشین ، ستایش

 

یک شب که کنار ستایش دراز کشیده بودم تا خوابش ببره، به من گفت:‍"مامان! خدا حرفهاش رو با کی میزنه؟"

ستایش عادت داره که قبل از خوابش از این بحثهای فلسفی راه بندازه. چه جوابی میتونستم بهش بدم. گفتم:"هیچکس.فکر نکنم کسی بتونه حرفهای خدا رو گوش بده."

گفت:"وای !طفلکی خدا، خیلی سخته که آدم نتونه حرفهاش رو به کسی بزنه."

گفتم:"بله ولی خدا که آدم نیست، با ما فرق داره."

گفت:مامان!خدا رو کی درست کرده؟"

گفتم:"هیچکی"

گفت:"نه، اون اول اولش کی اونو ساخته؟"

گفتم:"خدا از اول بوده."

گفت:"یعنی چی؟مگه میشه؟"

گفتم:"حالا فعلا بخواب تا فردا سر فرصت راجع به این موضوع صحبت کنیم."

این بحثمون خیلی با نوشته شریعتی عزیزم، هم فضاست به نظرم :

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن،

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

و ...

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،

واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب

برمی افروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.

هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.

 

بدانگونه که احساسش می کنند، هست.

انسان یک لفظ است،

که بر زبان آشنا می گذرد،

و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..

هرکسی کلمه ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین، خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

و در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه، خدا بود.

  


 
خاطراتی از آبان 1389
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: خاطره ، ستایش

1- شب بود و قصه ستایش را هم خوانده بودم. چراغ اتاقش را خاموش کرده بود و کنار من دراز کشیده بود. خیلی دوست دارد که وقتی کنار هم دراز کشیده ایم حرف بزنیم. از من پرسید :"مامان! ما عروسکهای خدائیم؟"

گفتم:"مممم... از یک نظر بله و از یک نظر نه...ممم ولی خوب نمیشه گفت که ما عروسکهای خدائیم."

گفت:"چرا؟"

گفتم:"به خاطر اینکه ما فکر می کنیم، تصمیم می گیریم و خیلی کارهای دیگه می کنیم که عروسکها نمی توانند انجام بدن."

گفت:"پس ما عروسکهای جادوئیش هستیم!"

ذوق کردم از تعبیر جالبش و

گفتم:"آره، دقیقن"

****************************************************

2- داشت تکالیفش را انجام می داد. دیگر آخرهاش بود که گفت:"خدا کنه یه شوهر خوب گیرم بیاد."

گفتم:"ستایش جونم! حالا خیلی زوده واسه این حرفها، هر وقت بزرگتر شدی و دانشگاه رفتی، تازه میتونی به شوهر کردن و این جور چیزها فکر کنی!"

خیلی جدی رو کرد به من و گفت:"نه مامان!دیگه کم کم وقتشه!"

 


 
Don't Panic!
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

We live in a beautiful world

Ye we do,

            Ye we do

We live in a beautiful world

Ye we do,

            Ye we do*

La la la la la la ….

 

Cold play*


 
كجا بودي؟ رفيق!
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

و به راستی هيچ چيز هرگز جای رفيق گم شده را پر نخواهد کرد. نمی توان براي خود دوستان قديمی درست کرد. هيچ چيز با اين گنجينه خاطرات مشترک, اين همه رنجها و مصائب با هم چشيده, اين همه قهرها و آشتی ها و هيجانهای تند همسنگ نيست. اين دوستی ها تکرارنمی شوند. کسی که نهال بلوطی به اين اميد می نشاند که به زودی در سايه اش بنشيند خيالی خام می پرورد.

زمين انسانها

تولد 29 سالگي‌ام را  خيلي بي سر و صدا جشن گرفتيم. قرار بود خودمان سه‌تايي باشیم.

 من روي صندلي رستوران منتظر محمد نشسته بودم. يك چشمم به در بود و يك چشمم به ستايش كه داخل قسمت بازي بچه ها مشغول ورجه وورجه بود.

محمد دير كرده بود. بلند شدم و به سمت محل گرفتن غذاها رفتم تا سر و گوشي بجنبانم. صدايي شنيدم:

"مريم! مريم!..."

برگشتم و دختر خوش‌صورت و تپلي را ديدم كه به سمتم مي‌آمد.

بي‌درنگ صورتش را شناختم، اما با خودم گفتم:"سحر كه انقدر تپلي نبود! پس سحر نيست."

اما خودش بود.

همديگر را در آغوش گرفتيم، آغوش‌گرفتني.

در آن ديدار تمام خاطرات دوران مدرسه راهنمائي شاهد فاطمه‌زهرا جان گرفتند. حسي بود كه نيازش داشتم. جالب اينكه وقتي داشتم به سمت رستوران رانندگي مي‌كردم، دلخور بودم از اينكه امشب تنهائيم . نه با خانواده‌ايم، نه با يكي از دوستان.

يك هديه عالي بود، ديدن دوستي قديمي.

يك نكته بامزه : پدر همسر دوستم همان علي آقای معروف است. صاحب ساندويچي جنب دانشگاه شریف كه معرف حضور همه شريفي‌ها هست .

 

 


 
اندر احساسات بنده پس از دیدن چندتایی از تازه‌‌مدیران محترم شرکت
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چقدر آدمهایی که بعد از مدیر شدن/رئیس شدن/رسیدن به هر پست یا مقامی تغییر رفتار نمی‌دهند،قابل احترامند و چقدر دسته دیگر ...

 این جور وقتها با تک تک سلولهای بدنت احساس می کنی که رسیدن به موقعیتهای بالا ظرفیت           می خواد...ظ...ر...ف....ی...ت


 
قبول شدم!!!!
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

خیلی خوشحالم. بالاخره دانشجو شدم. شاید این قدر هیجان و احساس خوب برای دوره فراگیر براتون عجیب باشه. اما من بعد از دو سال شرکت در کنکور سراسری (که یکسالش رو هم واقعا درس خوندم) به این نتیجه رسیدم که دارم زمان رو ازدست میدم و به فکر دانشگاه پیام نور و ... افتادم. امیدوارم این دوره توقعاتم رو برآورده بکنه. 


 
کجائيد شعرهايی که مرا به آنچه عاشقش هستم ره می نمائيد؟*
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

در سرزمين رويايي خواندم كه : انسان بزرگ بر خودش سخت مي‌گيرد، انسان كوچك بر ديگران.

و محمد بزرگ من اين روزها بسيار به خودش سخت مي‌گيرد و به شدت گرفتار كارهاي شركت است. مديريت شركتي نوپا با پرسنلي باهوش و به طور غالب كم‌تجربه، در زمينه تكنولوژي كه در ايران جزو تكنولوژيهاي نو بشمار مي‌رود، كار مشكلي است.

اين روزها خيلي كم همديگر را مي‌بينيم. ديشب ستايش موقع خواب قاب عكس كنار تخت را برداشت. در حالي كه دستهاي كوچكش را دور عكس محمد مي‌كشيد گفت:"من اين محمد و مي‌خوام." بعد بغضش تركيد و همچنان محمد را مي‌خواست.هِي...

امان از زندگي‌هاي ماشيني روزگار ما!

 ياد آن روزهايي كه پدرانمان ساعت 2 بعدازظهر خانه بودند بخير!

* انتظار-لئونارد کوهن


 
اندر احوال ورزشکاری ما
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 در مسابقه والیبال امروز، موقع توپ‌گیری سرم به زمین خورد و بدجوري درد می کند. در لحظات پایانی مسابقه هم که در آستانه باخت مفتضحانه بودیم، یکی از هم تیمی ها با مشت گره کرده، بجای توپ سر بنده را نشانه گرفت و ترتیب گوش چپم را داد. جراحات سطحي و اينها هم كه به كنار. با تمام اين توضيحات، كاشكي ساعات ورزش‌مان را حذف نمي‌كردند.

 خلاصه اينكه اگر دیديد پرت و پلا می نویسم بدانيد ماجرا از كجا آب مي‌خورد.

                                                                                                      مريم مجروح


 
← صفحه بعد